بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی.....
باز هم دلم شکست.... باز هم عزیزی از کنار ما رفت...خانم افضل...معلم خوب ادبیات سال سوم دبیرستان....... سخته... باورش سخته.........
هنوز یادمه... یادمه چقدر قشنگ برامون شعرهای کتاب ادبیات رو می خوندن.
صداشون رو یادمه:"طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم این همه پریشانی بر سر پریشانی....."
حرکت دستشون وقتی این شعر رو می خوندن یادته؟؟ یادته قبل از امتحان ادبیات... رقص ضمیر و ...
یادمه صدای نوار بچه ها که بوی جوی مولیان می خوند و آرامش و لذت معلمم وقتی به این سرود گوش می دادن...
همکلاسیها..... هم مدرسه ای ها باورم نمیشه که رفتن. دیگه نه!دیگه نه! پارسال فاطمه... امسال خانم افضل...
دیگه خاطره ای به خاطراتشون اضافه نمیشه. دیگه نمی تونم گرم باهاشون حرف بزنم. دیگه نمی تونم بگم :"خانم افضل کجائین ؟ دلمون براتون تنگ شده بود....."
دیگه همیشه دلم تنگ می مونه!
آروم قدم زدنهاشون یادمه! نصیحت های مهربون مادرانه شون یادمه!
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
دوستان برای شادی روحشون فاتحه ای بخونین.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
